سلام
خوبید دوستای گلم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دلم براتون یه ذره شده بود
این مدت بهتون خوش گذشته ؟
این سری می خوام واقعیت هایی رو بگم که قبلا می ترسیدم بیانشون کنم یعنی می ترسیدم حتی بهشون فکر کنم دوست دارم کمکم کنید و تصمیم گیری رو برام راحت تر کنید
توجه توجه
اول از همه به خاطر هک شدن وب دوستمون متاسفم البته هرچند شاید حقشون بوده باشه در هر صورت من با کسی خصومتی ندارم
دوم اینکه پس فردا داداشی ام داره میره
و حالا تصمیم من تا امروز حسابی برای کنکور خوندم و آماده هم هستم اما الان یک ماه تصمیم گرفتم برم حوزه خواهران کلا هرچی فکر می کنم می بینم که حوزه بهتره هم اینکه من بشتر علاقه دارم و هم من یه شغلی می خوام که از نظر اسلام مشکلی برام نداشته باشه چون از نظر اسلام کار کردن مرد و زن در یک جا اشکال داره و اینکه نهایت بهترین شغلای ریاضی مهندسی ها هستن که اگه عمران باشه باید خودم یه سرمایه بزرگ داشته باشم که ندارم و البته اگرم برم رشته های دیگه حقیقت اینه که بدرد نمی خوره اما اگه منظورم توی این دنیای وانفسا مدرک گرفتن باشه که اونم بهم لیسانس میده و فوق لیسانس هم می تونم بگیرم و شغلم هم آماده هست هم اینکه توی این دور و زمونه وظیفه هر فرد خدا دوستی هست که در راه پیشرفت اسلام تلاش کنه اون کارا به قول داداشم فقط خدمت به جیبه اما راه حوزه هم کمک به جیبه هم به پیشرفت اسلام
حالا نظرتون رو می خوام بدون
کمککککککککککک
بنظرتون چی کار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کمکم کنید شهههههههههههههههه
منتظر نظرای خوبتون هستم
یا علی
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام به دوستای گلم
خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوشید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلامتید ؟؟؟؟؟
این مدت که نبودم خوب بود ؟؟؟؟؟
باشه بابا نزنید می گم چرا نبودم و من بعدم نیستم
اول بذارید گلوم رو تازه کنم بعد
شهادت مظلومانه آقا و سرورم امام حسین (ع) رو به همه عاشقان عصمت و طهارت تسلیت می گم
منو که از دعاهاتون توی این مدت فراموش نکردید ؟؟؟؟؟
باشه بابا گفتم دیگه بچه که زدن نداره
این مدت با اجازه گلتون داشتم درس می خوندم و البته مودمم هم سوخت و صد البته برای اینکه نیام نت بی خیال خرید یکی دیگه شدم .
شرمنده همه دوستای خوبم که به من ارادت داشتن و به وبم سر می زدن هستم مخصوصا آتنا جون که حسابی از دستم ناراحت شده ایشاالله که می بخشدم مگه نه آتنا جون ؟؟!!!
و اما یه خبر توپ داداشم بالاخره بعد از 4 ماه اوووووومددددددد
هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
و 1 ماه شیراز می مونه . آخ آخ نمی دونید که من چی می کشم از دستش اون از نبودش اینم از بودنش حالا که هست مثل تلوزیون و کامپیوتر ندیده ها این دو تا رو ول نمی کنه چون اونجا از این چیزا ندارن
می گه تنها چیزی که اونجا می بینیم فقط شتر هست تازه کلی هم از جن هاشون برام تعریف کرده
یه سری هم با اشرار دست و پنجه نرم کردن ولی خدا رو شکر داداشم یه جورایی برای خودش رئیسه چند تا سرباز زیر دستش هستن توی برجک .
خلاصه حسابی از قحطی اومده و مثل همونا هم رفتار می کنه مثلا می گه توی این 4 ماه گردو نخوردم بهش گفتم : خب چرا نخریدید ؟؟؟؟؟؟؟
گفت : یادم نبود از سوپری پایین برجکمون بخریم آخه ایکیو وسط بیابون و لب مرز از کی بریم بخریم ؟؟؟؟
می گه دو تا سگ نگهبان داریم یکی اش اسمش رو گذاشتیم خره و یکی دیگه اش ایکیو
می دونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون وقتی به خره می گن بیا می دوه و می ره و اونا هم می زنن توی سرش و کلی به بدبخت می خندن اما وقتی ایکیو رو صدا می زنن نمی ره چون می دونه می خوان کتکش بزنن
خب دیگه خاطره بسه باید بگم که یه دنیا دلم برای همه تنگ شده بود
بازم ماهی یک بار بیشتر سر نمی زنم امروزم بعد از امتحان فیزیکم اومدم
همتون رو به خدای بزرگ می سپارم
یا علی
سلام بچه ها
خوبید ؟؟؟؟؟؟
خوشید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اول از همه شهادت امام محمد تقی(ع) رو به همه بچه شیعه ها تسلیت می گم
بعد از اون واقعه غم ناک که دیگه دل و دماغی نداشتم یه خبر خوشحالی به جا بود
خدایا یه دنیا تشکرررررررررررررررررررر
بالاخره هم از داداشم خبر گرفتیم
هم قراره بیاد مرخصی
هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
فعلا زود باید برم درس دارم
یا علی
سلام
خوبید ؟
ممنون از همه دوستای گلم که تسلیت گفتن
امیدوارم از این مطلب خوشتون بیاد
راستی داداشی من بالاخره زنگید و از حالش با خبر شدیم
خواننده (موسیقی سنتی و مقامی) جلال تاج اصفهانی
در سال 1282 شمسی خداوند پسری به شیخ اسماعیل واعظ اصفهانی که به تاج الواعظین معروف بودند فرزندی عطا کردکه نامش را جلال گذاشت.شیخ اسماعیل پدر جلال علاوه بر منبر گرم و گیرایی که داشت از حنجره یی داودی و صدای دلنشین نیز برخوردار بود و طبق مرسوم زمان بر اثر حشر و نشر با مردم اهل ذوق زمانش با گوشه ها و ردیف های آوازی ایران نیز آشنایی پیدا کرده بود.جلال فرزند شیخ اسماعیل هم ،صدا و حنجره را از پدرش به ارث برده بود واین موضوع را اهل خانواده همه می دانستند ولی جلال به احترام پدر هرگز جلوی او دهان باز نکرده بودو پدر از صدای خوش فرزندش خبری نداشت.عاقبت زمان مدرسه رفتن جلال رسید . پدر او را به مدرسه ((علیه)) سپرد.این مدرسه در بازارچه رحیم خان در نزدیک مسجد رحیم خان واقع بود و با منزلشان فاصله ای نداشت.در مدرسه به خاطر صوت خوشی که جلال داشت مکبری و موذنی و قرائت قرآن را به او واگذار کرده بودند.یک روز عصر وقتی جلال 9 ساله از مدرسه برمی گشت.با خود اندک اندک زمزمه میکرد و این زمزمه تا نزدیک در منزل ادامه داشت.غافل از اینکه پدر بر خلاف معمول وامروز در منزل است و صدای او را شنیده.وقتی جلال پایش را از هشتی به داخل حیاط گذاشت پدرش او را صدا کرد .رنگ از روی جلال پرید و به لکنت افتاد .در این هنگام پدر با چهره ای گشاده و ملاطفت آمیز به فرزند گفت:جان پدر. تو صدایت خوب است و قشنگ آواز می خوانی ومن صدایت را شنیدم ؛حالا کمی برای من بخوان.وقتی جلال با صدای لرزان اندکی خواند ،پدر دستی به سرش کشید و بوسه ای از مهر بر پیشانیش زد و گفت:برای آواز خواندن تنها صدای خوب کافی نیست تو باید تعلیم ببینی.
ادامه مطلب
سلام
فقط می تونم همین قدر بهتون بگم که
اقاجونم هم یه سال بعد مامان جونم رفت . یعنی امروز آقاجونمم
رفت پیش خدا و فقط ماها موندیم
بچه ها تو رو خدا فردا براش نماز
شب اول قبر رو بخونید
بزرگترین لطفی که می تونید در حقم
بکنید
یا علی
سلام به همه دوستای گلم
خوبید ؟؟؟؟؟؟
خوشید ؟؟؟؟؟؟؟
درسا و کار و بار خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟
تولد تولد تولدت مبارک
زود باشید بچه سیدا من عیدییییییی می خوام
تولد آقا جونم رو به همه بچه شیعه ها تبریک می گم
یادش بخیر 1 ماه پیش که اونجا بودم
یک سال گذشت ، یه سال از بدترین لحظات یه سال از یاد و خاطره یه سال از رفتن بهترین بنده خدا از نظر من یه سال چه زودم گذشت .
فکر می کنید درباره کی حرف بزنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
معلومه از مادر بزرگ گلم (مامان جون) بهترین بنده از نظر من مظلوم ، صبور ، مهربون ، دل سوز و ..........
من بلد نیستم به نه شعر بگم نه به حالت خاصی بنویسم هرچی تو دلم باشه می گم
مامان جونم همیشه یه دعا از خدا می کرد اونم این که : خدایا اون روزی رو نبینم که سربار کسی بشم و نتونم کارام رو خودم انجام بدم و نتونم عبادت رو بکنم خدا هم خیلی دوستش داشت و نذاشت این اتفاقم بیوفته همش یه ماه مریض شد خیلی سریع سکته کرد خیلی سریع هم از دنیا رفته همش توی یک ماه
ولییییییییی خدایا چرا مامان جونم گل من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگه چند سالش بود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یادمه یه مراسم مذهبی نبود که مامان جونم توش زحمت نکشه برای نذر ما ، نذر خودشون و ....... مامان جونم بود که بهترین ها رو درست می کرد . بعد از پر کشیدنش روز نذرشون مامان خودم که یه عمر دستیار مامانش بود قرار شد برنج رو بپزه چقدر اون روز یادش کردیم خودش پر کشید و رفت اما همه یادش بودن و هستن روزی نیست که یه خاطره ازش نگیم
مامان جونم می دونم اونجا جای خیلی خوبی داری برای ما هم دعا کن و بگو نذار بچه هام از راه خودت بیراهه برن
نمی دونم دیگه چی بگم فقط می گم خدایا مصلحت همه کارا با خودته
خدایا ازت می خوام هر چه زودتر کاری کنی که یه خبری از داداشم بگیریم
و دیگر هیچ .............
یا علی
سلام بچه ها
خوبید ؟
وقت ندارم چیزی بنویسم فقط تو رو خدا برام دعا کنید
داداش منم سرباز یکی از روستاهای سیستان و بلوچستانه دعا کنید که اتفاقی براش نیوفته
یا علی
سلام به همه دوستای بامرامم
خوبید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
خوشید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
درسا خوبن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
تعجب کردید که چرا من به این زودی آپ کردم مگه نه ؟

آخه رویا دیگه از امروز می خواد مثل یه خانم سر بزیر بشه 
نمی خواد شوخی الکی بکنه یا شیطنت بکنه یا خیلی کارایی که قبلا
انجام می داده . یه بچه مثبت تمام عیار قراره بشه . 
می پرسید چرا ؟؟؟؟؟؟؟ 
اول اینکه به داداش امیرم قول دادم سر به راه بشم . 
دوم اینکه یه دوست خوبم رو از دست دادم .
بخاطر اینکه خیلی
کینه ای هستم و برای اینکه دشمنش نشم و تلافی نکنم ازش فاصله
گرفتم . 
این متن ادبی رو از یه وبی دزدیم
البته زمان جاهلیتم وگرنه منبع رو ذکر
می کردم . 
مناسب ترین متنی که با حال خودم پیدا کردم بود . 
ذبح عشق.. در طی زندگی به این فکر میکرد ذبح کردن اسماعیل یعنی چی ؟ چرا بعضی ها اینجوری امتحان میشن؟ اصلا به غیر از پیامبر ها کسی توانائیشو داره یا نه ؟!!!!! سالها می گذشت و دریغ از پاسخی ..................... حالا به یکباره در یافته بود که نوبت اوست تا اسماعیلش را ذبح کند، چقدر ناگهانی موعدش رسیده بود و او بود که باید دل می برید،درست در لحظه ای که حس میکرد برای همیشه او را در آغوش دارد!!! او باید به دست خود هر تار وپودی را که در وجود خویش تنیده بود به ناگهان پاره می کرد،رنج می کشید ،طوفان هجران را تحمل میکرد،نگاههای سرزنش بار را، او باید امید خود را قربانی میکرد، عشق خود را ! سالها گشته بود تا او را یافته و حالا باید دل می برید............ با اینهمه چقدردلش آرام بود! چقدر راضی !!! تنها ،اشکهایش بود که پایانی نداشت!! دیگر دلش نمی خواست هیچ حرفی بزند بگذار هر گونه که می خواهند قضاوت کنند ،باید میرفت! او نیز اسماعیلش را ذبح کرده بود آنهم چه عاشقانه ! با خود گفت : هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما و اینگونه بود که عشقش ثمره ی ایثار داد. یا علی

